داستان سام وزال

سام نریمان یکی از پهلوانان بزرگ ایران زمین بود . او سال ها بود که انتظار می کشید ودر دلش آرزو می کرد که فرزندی داشته باشد . خدای بزرگ آرزوی او را برآورده کرد و  همسرش پسری به دنیا آورد. امّا ...

وقتی که این فرزند به دنیا آمد همه ازدیدن آن بچّه  تعجّب کردند .فرزند سام  بسیار زیبا بود ، امّا تمام موهایش سفید بود .

کسی جرأت نداشت که به سام پهلوان خبر دهد که فرزند او پیر به دنیا آمده است . در آن زمان هنوز کسی چنین چیزی ندیده بود .

کودک دایه ای داشت که خیلی شجاع بود . ترس را کنار گذاشت و به او گفت : ((   ای سام پهلوان !  مبارک باشد ! به شما مژده می دهم که آن چیزی را که از خدا می خواستی به تو داده است . فرزند شما بدنی مثل نقره دارد و صورتش مثل بهشت است .

او هیچ مشکلی ندارد و سالم است ، فقط ... فقط موهایش سفید است  و ..))

سام از شنیدن این خبر بسیار ناراحت شد . به سوی بچّه رفت و او را دید ، کودک صورتی سرخ و زیبا داشت امّا موهایش مانندبرف سفید بود .با دیدن او از زندگی نا امید شد . از حرف هایی که ممکن بود پهلوانان دیگر پشت سرش بزنند ترسید .

خشمگین شد . او با خود گفت : ((  این کودک مانند بچّه ی یک انسان نیست ، او چشم هایی  سیاه مانند شیطان دارد ، اگر پهلوانان دیگر بیایند و این بچّه را ببینند به آن ها بگویم که این بچّه ی دیو مال کیست ؟ ))

سام دستور داد که کودک را ببرند و تا می توانند از آن جا دورش کنند . کوهی بسیار بلند در اطراف آن جا بود که البرز نام داشت . سربازان سام کودک را در پایین کوه رها کردند و رفتند .  کودک بی گناه شب و روز در آن جا افتاده بود وگریه می کرد . در آن کوه پرنده ای به نام سیمرغ زندگی می کرد . روزی سیمرغ برای پیدا کردن غذا ی فرزندانش به پروازدر آمد . کودک شیر خوار را دید . خدای بزرگ در دل سیمرغ محبّت آن کودک را جا داد و او به فکر خوردن بچّه نیفتاد . اوبچّه را با چنگا ل هایش گرفت و به لانه ی خودش برد .  او آن کودک را مانند  فرزندان خودش بزرگ کرد . آن کودک در آن جارشد کرد و بزرگ شد و تبدیل به مرد نیرومندی گشت . او مثل پهلوانان بزرگ شده بود و همان طور که هیچ خوب و بدی در جهان پنهان نمی ماند نام این پهلوان قوی هم در اطراف به گوش همه رسید . شبی از شب ها سام پهلوان که خوابیده بود در خواب دید که مردی سوار براسب پیش او آمد و به او مژده داد که فرزندی که تو از پیش خودت دور کردی  تبدیل به یک مرد نیرومند شده است . سام وقتی از خواب بیدار شد با خود فکر کرد که آیا ممکن است فرزندش بعد از این همه سال زنده باشد ؟ بزرگان و پیران  به او گفتند :((  تو در برابر هدیه ای که خداوند به تو داد ناشکری کردی و تنها به خاطر موی سفیدش او را دور انداختی . حالا تو باید برای پیدا کردن او تلاش کنی . از خدا  خواهش کن که تو راببخشد.

سام به سوی کوه البرز رفت و به جست و جو پرداخت  تا شاید دوباره فرزندش را پیدا کند . او در بالای کوه لانه ی سیمرغ را دید . مرد جوانی را دید که در اطراف آن لانه رفت و آمد می کند . آن مرد بسیار به سام شبیه بود . سام فهمید که این مرد فرزندخودش است . سرش را بر زمین گذاشت و از این که هنوز فرزندش زنده بود خدا را شکر کرد .خدای بزرگ در آن کوه دورافتاده  آن کودک را زنده نگه داشته بود و این  نشان می داد که خدا چه قدر توانا است . سیمرغ وقتی آن انسان ها را پایین کوه دید فهمید که چه کسانی هستند و به دنبال فرزند سام آمده اند .به او گفت :(( ای کسی که در این آشیانه رنج فراوان برده ای ، من مانند یک مادر تو را بزرگ کردم . تو را دستان نام گذاشتم چرا که پدرت با تو دستان و بندی برای خود ساخته بود و اسیر بدی ها شده بود . پدرت پهلوان بزرگی است و آمده تا تو را با خود ببرد ، حالا من باید تو را بردارم و پیش پدرت ببرم . این پر من را همیشه همراه داشته باش  ، اگر هر زمان سختی برای تو پیش آمد آن را آتش بزن من ظاهر می شوم و به تو کمک می کنم . ))دستان از شنیدن این حرف ها خیلی  غمگین شد و اشک به چشمش آمد . سیمرغ با ناراحتی دستان را برداشت و پرواز کرد و او را به سلامت پیش پدرش آورد . سام وقتی فرزندش را دید شروع به گریه کرد . سرش را در برابر سیمرغ پایین آورد واز او تشکّر کرد . سام سر تا پای فرزندش را نگاه کرد ودید که او چه پهلوان نیرومندی شده است . به فرزندش گفت :(( ای فرزند من ، با من مهربان باش . من را ببخش واز گذشته یادی نکن . با خدای بزرگ  قرار گذاشته ام که دیگر هیچ وقت با تو نا مهربانی نکنم .همیشه در برابر خوب و بد از تو نگهداری کنم . از این به بعد هر کاری تو بخواهی می کنم . ))

آن وقت لباس پهلوانی برتن او کردند و از کوه پایین آمدند . سام نام دستان را زال گذاشت . همه ی مردم از شنیدن خبر پیدا شدن فرزند سام خوش حال بودند و شادی می کردند ، و این گونه بود که به خواست خدای دانا و توانا زال به آغوش پدرش بازگشت .

             از داستان های زیبای    :     شاهنامه ی فردوسی